تبلیغات
داستان خون آشامها
داستان خون آشامها

ان شب خواب عجیبی دیدم با وجود اینكه این اواخر به دیدن كابوسهای مختلف عادت كرده بودم و كمتر میترسیم اما این كابوس با بقیه خیلی تفاوت داشت .اما با وجود اینكه
اثر زیادی روم داشت جزئیاتش را فراموش كردم و تنها ان سایه سیاه كه مدام كلمه سرنوشت را كنار گوشم تكرار میكرد را به خاطر داشتم.صبح با سرو صدای كتی از خواب بیدار
شدم از زمانی كه راه افتاده هیچ كدام در خانه ارامش نداشتیم .هنوز مشغول كش و غوس در تخت بودم كه صدای مادر توجه ام را جلب كرد
دنیل تنبلی بسه مدرسه ات دیر میشه بیا پایین و ببین خواهرت كجا رفته
كتی شورش را در اورده بود باید مدام یك نفر از او مراقبت میكرد كه اتفاقی براش نیفته از پنجره نگاهی به بیرون انداختم كتی وسط باغچه نشسته بود و با خاكها بازی میكرد ناگهان
صدای پارس بی امان شوستی شوكه ام كرد كنار درخت سیب داخل باغچه ایستاده بود و به بالای درخت نگاه میكرد با دقت بیشتری به درخت نگاه كردم و در یك لحظه از انچه میدیدم قلبم از تپش ایستاد
خودش بود همان سایه ای كه در خواب دیدم اما این بار بسیار واضح تر بود و دو تا چشم قرمز بزرگ روی صورتش بود گویا كتی هم متوجه سایه شده بود دست از خاكها كشید و به طرف درخت سیب راه
افتاد اظطراب تمام وجودم را گرفته بود به سرعت از اتاق خارج شدم نمیدانم چطور با ان سرعت به حیاط رسیدم چشمم به سایه بود بود كه به ارامی و شناور در هوا در حال نزدیك شدن به كتی بود و در یك لحظه نمیدانم چه چیزی زیر پایم
سر خورد و از پله ها به پایین پرت شدم گویا سایه هم متوجه حظور من شد به سرعتش افزود و همینطور كه به كتی نزدیك میشد دستهایسش را از هم باز كرد و چتر سیاهی روی سر كتی در حال پایین امدن بود از روی زمین برخاستم درد
شدیدی در زانوی چپم حس میكردم با این وجود از روی حصار كنار باغچه پریدم و درست در همان لحظه ای كه چتر در حال لمس كتی بود خودم را به  چتر رساندم و كتی را از زسر سایه چتر به گوشه ای پرت كردم
چشمان سایه از عصبانیت تیره شد اما گویا دیگر كاری از دست هیچ كدامان ساخته نبود چتر و سایه در حال پایین امدن بودند و من هم كه دیگر با صدمه ای كه به پایم وارد  شده بود نمیتوانستم تكان بخورم با ترس به چتری كه كم
كم من را در خود میكشید نگاه میكردم دیگر كار از كار گذشته بود و صدای پارس شوستی و گریه كتی كمترو كمتر شد و چتر كاملا تمتم وجودم را خود كشید.
.چشمانم كاملا باز نمیشد احساس میكردم ماده ای خمیری  بدنم را در خود گرفته توان حركت نداشتم و صداهای گنگی را میشنیدم دوباره به خوابی عمیق رفتم
 صداس مثل اره شدن چوب بیدارم كرد اینبار بهتر میدیدم روی یك تخت سنگی بودم همه جا تاریك بود:و سرمای شدیدی  ازارم میداد نمیدانستم كجا هستم تا به حال چنین جای عجیبی ندیده بودم احساس ضعف میكردم گویا چند روز در خواب
بودم سعی كردم و روی تخت سنگی نشستم به نظر میرسید در تالار بزرگی بودم كه در گوشه و كنار شمع روشن شده بود و بوی تندو زننده ای به مشام میرسید 
به به مهمان ناخوانده بیدار شد بلاخره
به طرف: صدا برگشتم مرد لاغر اندام بود كه چهره اش به طرز عجیبی سفید بود و هاله قرمز رنگی اطراف چشمانش بود ناگهان به یاد چشمان سرخ رنگ سایه افتادم با عصبانیت پرسیدم : اینجا كجاست شما چرا منو اینجا اوردید/
مرد در كمال ارامش در حالی كه به من نزدیك میشد گفت:هر چند به وقتش همه چیزو میفهمی اما باید بگم اگه دخالت نمیكردی الان اینجا نبودی و تمام برنامه ریزیهای ملكه رو هم خراب نكرده بودی
من متوجه هیچ كدوم از حرفات نشدم من دخالتی نكردم اصلا تو كی هستی با من چه كار داری/
البته حق داری ندونی چه كار كردی اما اگه خودتو داخل چتر انتقال ننداخته بودی الان اینجا نبودی هرچند ملكه قبول نمیكنه خودت توانسته باشی نفوذ كنی و فكر میكنه راتما كارشو درست انجام نداده
:اصلا راتما كیه؟چتر انتقال چیه تو كی هستی؟
مرد در حالی كه چند شمع دیگر در تالار روشن میكرد با همان ارامشی كه در رفتار و صدایش دیده میشد گفت:من سمكام هستم مسئول تالارها و مهمانان ولی در مورد چتر انتقال باید بگم من اجازه ندارم زیاد توضیح بدم در ضمن راتما همسر ملكه
و رئیس خون  اشامهای سفید است
با هر جمله ای كه سمكام میگفت بر حیرتم  افزوده میشد اما كلمه خون اشام باعث ترسم شد و ناگهان چهره سایه و اتفاقاتی كه گذشته بود مثل فیلم از مقابل چشمانم گذشت و اینبار با صدای ارامتری پرسیدم:خون اشام؟یعنی تو هم؟
سمكام به تخت نزدیكتر شد و شمعی كه در دست داشت به دیدن چهره اش كمك كرد او واقعا لاغر بود و صورت استخوانی و زرد رنگش او را مریض جلوه میداد وقتی كنتر تخت رسید ایستاد و در چشمانم زل زد و گفت:بله خون
اشام در واقع هر كسی كه تو در این مكان میبینی خون اشام است ولی نیاز نیست بترسی چون خون اشامهای سفید فقط از حیوانات تغذیه میكنند و این یك قانون قدیمی در بین ماست كه هر كس از انسان تغذیه كنه به مرگ محكوم میشه
:میشه بگی من وسط شما ها چه میكنم؟
شاید تو زیاد از این موضوع خوشحال نباشی اما باید بدونی كه با دخالتی كه كردی و وارد چتر شدی به شدت صدمه دیدی و چون فاصله ای تا مرگ نداشتی شورا تصمیم گرفت تو هم خون اشام باشی ودر مورد این كه چرا اینجایی
باید بگم خودت داخل چتر پریدی
هنوز حرف سمكام را باور نكرده بودم هرچند در چهره اش نشانی  از دروغ دیده نمیشد با عصبانیت گفتم:این كن نبودم كه میخواستم اینجا باشم اون سایه كه تو اسمشو راتما یا رئیس گذاشتی قصد داشت به كتی اسیب برسونه و من فقط
قصد داشتم از خواهرم  حفاظت كنم حالا چطور باید از اینجا بیرون برم درب خروج كجاست؟
:بری بیرون؟حتما شوخی میكنی تو با این حالت باید چند روز تحت مراقبت باشی نكنه خون اشام شدنت رو جدی نگرفتی ؟
این همون كلمه ای بود كه از دوباره شنیدنش هراس داشتم اما گویی كارازكار گذشته بود قبل از اینكه بتوانم حرف بزنم درد كشنده ای در معده ام حس كردم و بعد سرگیجه درد اوری كه احساس میكردم جمجمه ام مثل گردو بین دو
سنگ در حال خورد شدن است و در نهایت با جاری شدن خون از بینی و كنار لب بیهوش شدم  :همه جا تاریك بود فقط در فاصله ای بسیار دور شعله لرزان یك شمع دیده میشد كه در مسیر هجوم باد قرار گرفته بود و اخرین تلاشش برای نور افشانی در گرو بسته شدن پنجره اتاق بود ایستادم و به دقت اطراف را برای پیدا كردن پنجره
ا
نگاه كردم اما تاریكی بیشتر از ان حدی بود كه فكر میكردم مسیر باد را حس میكردم به طرف شمع رفتم احساس گرسنگی شدیدی داشتم چرا مادر خانه را انقدر تاریك كرده بود مشخص نبود شمع را برداشتم ولی تلاش برای پیدا كردن پنجره بی فایده بود ناگهان صدای ناله عجیبی توجه ام را جلب كرد به طرف درب خروج نگاه كردم خوشبختانه در تاریكی دیده میشد صدا از طبقه پایین بود به طرف درب حركت كردم با هر قدم اظطرابم بیشتر میشد درب با صدای گوش خراشی باز شد روی اولین پله ایستادم دوباره صدای ناله و بعد از ان صدای خنده ای شیطانی به گوش رسید فكر میكردم قلبم هر ثانیه در حال بزرگ شدن است و قفسه سینه ام گنجایش ان را نداشت به ارامی از پله ها پایین امدم و هرچه پایین تر میرفتم پله ها لغزنده تر میشد شمع را پایین اوردم وزیر پاها را نگاه كردم باور كردنی نبود خون تمام پله ها را پوشانده بود دوباره صدای ناله و بعد از ان صدای جویده شدن چیزی مثل چوب
خشك از پایین پله ها به گوش میرسید صدای ناله قطع نمیشد پایین تر كه رسیدم جهت صدا را تشخیص دادم از اشپزخانه بود افكار مختلفی ذهنم را احاطه كرده بود اما هیچ كدام منطقی نبود صداها بلندتر شد و من به سرعتم
افزودم بیشتر از اینكه ترسیده باشم نگران مامان بابا و كتی بودم نور قرمز ضعیفی از اشپزخانه به بیرون ساطع میشد و بوی زننده ای كه تنفس را سخت میكرد لای در باز بود و صدای خرخر و جویده شدن همچنان  به گوش
میرسید به ارامی داخل اشپزخانه سرك كشیدم چیز زیادی دیده نمیشد فقط حجم سیاه رنگی روی زمین در حال وول خوردن بود  شمع را بالا گرفتم فضا روشن تر شد كنار حجم سیاه لنگه كفش اشنایی افتاده بود كه غرق در خون
بود و ان طرف چیزی شبیه دست یك عروسك بزرگ كه از ارنج كنده شده بود دیده میشد حجم سیاه هنوز مشغول جویدن بود وبه واسطه صدایی كه تولید میكرد متوجه حظور من  نمیشد ناگهان چیزی در دیت عروسك نظرم را جلب كرد از فكری كه به سرم زد تمام تنم به لرزه افتاد  حلقه مادرم در انگشت ان دست كنده  شده چه میكرد دوباره به دست نگاه كردم همان جایی كه از بدن جدا شده بود .باورش سخت بود ولی دست یك انسان بود كه هنوز
خون از محل جداشدگی روی زمین جاری بود صدای اه خفیفی كه ناخوداگاه از سینه ام بیرون امد حجم سیاه را متوجه اطراف كرد به سرعت چرخید كلاه گشادی روی سر داشت كه مانع از دیدن چشمهایش میشد اما دهان زشت و دندان هایش كه خون از بینشان جاری بود دیده میشد مثل سگ درنده ای شروع به خرناس كشیدن كرد همان طور كه روی زمین ولو بود به طرفم خزید و با جابه جاییش چشمم به پكر غرق به خون مامان افتاد كه تا ان لحظه ان موجود كریه مشغول دریدنش بود .
درست فكر كرده بودم ان دست بریده شده متعلق به مادرم بود نفسم به سختی راه خود را پیدا میكرد كه ناگهان درد  وحشتناكی را در مچ پا احساس كردم بله در ان چند دقیقه كه من از دیدن بدن تكه پاره مادرم شوكه بودم ان حیوان درنده به من رسیده بود ومشغول جویدن مچ پایم بود كه در بین دندانهایش مثل چوب خشك خورد میشد به سرعت خودمرا عقب كشدم و شمع روی كلاهش افتاد پایم را رها كرد و من به شدت به گوشه ای  پرت شدم تازه متوجه اوضاع به هم ریخته خانه شدم گویی جنگ وحشتناكی رخ داده بود ناگهان چشمم یه گوشه ای از اتاق افتاد كه از انجا هم خون جاری بود و اینبار پدر بود كه تكه وپاره در حالی كه كتی را محكم در اغوش گرفته بود قربانی این خیوان وحشی شده بود یعی كردم با توجه به درد شدید پا خود را به كتی برسانم شاید او زنده بود كمی كه جلوتر رفتم متوجه گلوی جویده شده خواهرم شدم تنم میلرزید نمیدانستم از خشم است یا ترس به هر حال باید كاری میكردم تا خودم هم نصیب دهان زشت ان درنده نمیشدم اما دسگر فرصتی نبود چون او از شمع خلاص شده ودر حالیكه نصف كلاهش سوخته بود به سمتم می امد كمی كه نزدیك شد متوجه صورت یك انسان در پس ان كلاه نیم سوخته شدم دندانهایش را به هم میسایید و نزدیك میشد وبا یك پرش خودر اروی من انداخت هیچ تلاشی در مقابل زور زیاد ان قاتل خونخوار مثمر ثمر نبود چنگالهایش را در گردنم فرو كرد با اخرین توانم به خاطر اینكه چهره قاتل خوانواده ام را ببینم كلاه را از سرش كشیدم و از انچه كه دیدم به مرز جنون رسیدم كسی كه خانواده ام را سلاخی كرده بود كسی نبود جز خودم چشمانم مانند دو شعله قرمز رنگ اتش بود دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود و  .خود را به چنگالها ودندانهای درنده خود سپردم.
 
صدای سمكام مرا از دنیای وحشتناك ان كابوس بیرون كشید نمیدونم از دیدن چهره زرد و چشمان قرمز سمكام خوشحال بودم یا نه اما هر چه بود از انچه در كابوس دیدم بهتر بود سمكام با همان لحن  ارام ادامه داد :
حالا خون اشام بودنت رو جدی گرفتی و متوجه شدی اگر الان به خانواده ات نزدیك بشی چه اتفاقی میفته/؟
دیگه كار از تعجب گذشته بود با این حال سؤالات زیادی ذهنم رو مشغول كرده بود و چاره ای جز پرسیدن نداشتم سمكام كنار تخت نشست و با چشمانی پرسشگر منتظر صحبت من بود با وجود اینكه هر چه دیده بودم كابوس بود اما به شدت احساس ضعف و خستگی میكردم :
مگه تو میدونی من چه كابوسی دیدم/؟
كسایی كه تازه به جمع ما میپیوندند قدرت مهار و جلو گیری از انتشار افكار و رؤیاهاشون  ندارند نگران نباش كم كم یاد میگیری :
:منظورت اینه كه كابوس من اتفاق میفته؟
اگر به خانوادت نزدیك بشی حتما اتفاق میفته
من دیگه نمیتونم خانوادم ببینم؟
میتونی اما وقتی كه اموزشهای لازمو ببینی و به شرایط جدیدت عادت كنی و مطمئن باش اون موقع خودت ترجیح میدی بهشون نزدیك نشی حالا بهتره از جات بلند شی و یه چیزی واسه رفع ضعف و گشنگیت بخوری
حتما منظورت اینكه خون  بخورم؟
سمكام در حالی كه از رو تخت بلند میشد لبخندی زد و گفت:صد در صد مخصوصا این چند روز كه بی هوش بودی و من مسئول تغذیه تو بودم ولی دیگه باید سعی كنی كارت رو انجام بدی
:تو به من خون دادی به جای غذا؟
  سمكام در حالی كه دور میشد گفت وقت زیادی نداری بلند شوبعد از خوردن غذا باید به دیدن
ملكه بری
سمكام از تالار خارج شد و باز هم من با دنیایی سؤال تنها ماندم.به اطراف تالار نگاه كردم غیر از چند تخت سنگی چیز دیگری شبیه به میز غذا خوردی دیده نمیشد درد عجیبی از سر گرسنگی در معده ام حس میكردم كه هر لحظه بیشتر میشد از جایم برخواستم و چند قدمی رو سنگفرش سرد تالار راه رفتم علت این همه سرما را نمیدانستم و اینكه این موجودات كه من هم به تازگی به انها اضافه شده بودم چطور این فضای سردو بی روح را تحمل میكردند؟
هر لحظه درد معده ام بیشتر میشد در حدی كه نمیتوانستم به راحتی راه بروم دوباره اطراف تالار را به دنبال چیزی كی بشود خورد نگاه كردم اما چیزی نبود جز دو در كوچك كه در كنار هم در ضلع شرقی تالار قرار داشت بوی عجیب و جدیدی باعث تحریك بیشتر معده ام شد و عجیب تر از ان تشخیص دقیق محلی بود كه ان بو از انجا به مشام میرسید از پشت یكی از ان در ها بود گویا نیروی مضاعفی یافتم و با سرعتی كه تا ان زمان از خود   سراغ نداشتم طول طولانی تالار را پیمودم و به در مورد نظر رسیدم درست تشخیص داده بودم با باز كردن در چند ظرف رنگی روی چند میز مختلف به چششمم خورد میل به غذا انقدر در وجودم شعله میكشید كه حتی حاضر بودم  هر اشغالی را به جای غذا برای رفع گرسنگی بخورم به طرف نزدیكترین میز رفتم ضرف قرمز رنگی روی میز بود درب ظرف را برداشتم اما فقط یك بطری درونش بود دیگر تحمل گرسنگی غیر ممكن بود به طرف  ظرف دوم رفتم اما انجا هم فقط یك بطری وجود داشت پس حتما غذا در ظرف سوم قرار داشت به میز سوم رسیدم با عجله در ظرف رابرداشتم و باز هم یك بطری دیگر عصبانیت و گرسنگی باعث شد كنترل اعصابم را از دست بدهم و با ضربه ای ظرف را به گوشه ای پرت كردم بطری درون ظرف به دیوار سنگی برخورد كرد و شكست و انچه كه محتوایش بود سنگفرش را قرمز كرد
صدای كف زدن باعث شد سرم را بالا بیاورم سمكام بود كه بالای سرم ایستاده بود به در تكیه دادو در حالی كه به چشمانم نگاه میكرد گفت افرین خیلی با استعدادی غذا چطور بود؟
تازه یادم امد كه چند لحظه قبل به دنبال غذا میگشتم اما چرا روی زمین نشسته بودم دستانم خونی بود و بطری های داخل ظرفها خالی كتارم افتاده بود هنوز هم متوجه اتفاقی كه افتاده بود نبودم سمكام ادامه داد حق داری همیشه اولش سخته اما همینكه به این سرعت تونستی مسیر رو پیدا كنی نشون میده انتخاب كتی از خانواده شما اشتباه نبوده حالا بهتر بلند شی بریم راتمت و ملكه منتظر هستند احساس ارامش عجیبی داشتم و حتی به این فكر نكردم چطور راضی شدم خون بخورم بدون هیچ سوالی به دنبال سنكام به راه افتادم و از تالار خارج شدیم
بعد طی چند راهرو سنگی كه درهای زیادی در دو طرفشان وجود داشت به تالار بزرگی رسیدیم كه جمعیت نسبتا زیادی در ان جمع شده بود و سكوی مربع شكل بزرگی كه رنگ سبز خوش رنگی از ان ساطع در قسمت شمالی تالار قرار داشت باورود ما نظر حاظرین به سمت ما جلب شد از چهرهای بی روحشان نمیشد به احساس درونیشان پی  برد با این حال این جا و در این جلسه جواب تمام سوالاتم داده میشد سمكام مرا به سمت یك صندلی در ردیف اول مقابل سكوی سنگی راهنمایی كرد و خودش دو ردیف عقب تر در بین جمعیت نشست صدای پچ پچ از هر گوشه به گوش میرسید و سنگینی نگاهشان را حس میكردم چند دقیقه ای به این منوال گذشت و ناگهان سكوت سنگینی همه جارا فرا گرفت و بعد ا  ز چند ثانیه .

همیشه تصورم از ملكه بانوی زیبا و اراسته ای بود كه تمام در ارامش و بهترین شرایط زندگی میكرده و شاید همین تصور باعث شد تا از دیدن ملكه خون اشام های سفید تعجب كنم بعد از چند ثانیه زنی كه تا ان از هر مردی زمخت تر به نظر میرسید به تالار وارد شد و قبل از اینكه در جایگاهش قرار بگیرد به سمت من امد همه كسانی كه در تالار بزرگ حظور داشتند به احترام ملكه از جا برخواسته بودند و چون من تحت تاثیر ملكه زمختشان قرار گرفته بودم هنوز در جایم نشسته بودم ملكه زنی حدودا 60 ساله به نظر میرسد لاغر اندام با قدی نسبتا بلند كه موهایی بلند خاكستری رنگش را از پشت جمع كرده بود روی صورتش اثار زخمهای بسیاری دیده میشد و چشمانش مثل دو تیله سیاه بین هاله قرمز رنگ اطراف چشنانش انسان را به یاد سیاه چاله ای می انداخت كه اطرافش اتش زبانه میكشید وقتی مقابلم ایستاد ودر چشمانم زل زد تازه متوجه موقعیت شدم و ایستادم ملكه كه گویی از چشمانم تمام گذشته زندگییم را به حافظه خود انتقال میداد همچنان من را در همان موقعیت هیپتونیزم كرده بود نمیدانم چقدر طول كشید كه با دیدن یك چهره اشنا به لرزه افتادم سایه یا همان راتما پشت سر همسرش ایستاده بود و مرا برانداز میكرد ملكه كه گویا متوجه دگرگونی حالم شده بود دست از كنكاش ذهن من برداشت و با صدای عجیبی كه بیشتر شبیه قل قل اب جوش بود مرا خطاب قرار دادو گفت:دنیل عزیز حالا تو هم از ما هستی و نیاز نیست از چیزی هراس داشته باشی و بعد به همراه همسرش به سمت صندلیهای بزرگی كه وسط سكوی سبز رنگ قرار داشت حركت كرد هنوز قلبم به شدت تند میتپید و این حس را داشتم كه هیچ وقت ترسی كه از دیدن سایه بر من مستولی میشد بر طرف نخواهد شد دوباره زنگ صدای عجیب ملكه تالار را محكوم به سكوت كرد


ادامه دارد ....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 16 مرداد 1391 :: نویسنده : polar winds
گزارش اب و هوای سیرك عجایب
امروز هوا خیلی گرم بود در حدی كه تمام افراد سیرك عجایب با اون تحمل زیاد روز سختی رو گذروندن.
در جایگاه دراكولاها كه هر روز ز نوای عاشقانه پسر دراكول و دختر دراك به گوش میرسید امروز
فقط خمیازه ردوبدل شد.دختر دراك كه مشغول ارایش ماسیدش بود كه در گرمای امروز تمام كرماش ور اومده
بود و پسر دراكول مشغول پیداكردن یخ واسه لیوان خونمكش بود
خرس كتول قطبی هم از یخها ناامید مشغول شنا تو یخهای اب شده بود
پسر ماری هم از گرما دوبار پوست انداخت واقای سرنوشت همراه دارن شاین به استخر رفتن منم گرممه دیگه ادامه نمیدم
وای چه هوای گرمی     یه روز پر تب و تاب
حتی مگس سمجها        نمیخورن این ورا تاب
منم تواین روز گرم        میخوام یه یخمك ناب
گربه ناز و خپل      رفته یه گوشه ای خواب




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 شهریور 1391 :: نویسنده : polar winds
 معنای عشق را ان لحظه ای درك كردم كه تو در پاسخ دوستت دارمهایم چشمانت از اشك تر شدو لبهایت فقط لرزید.
تنهایی ان نیست تو كه كنارم نباشی ان است كه هر كجا كه باشی به یادم نباشی.2
از لحظه امدنت ارام و قرار از دستم  میرود وزمانی كه نیستی در انتظار امدنت هستم وتا وقتی كه هستی نگران رفتنت.3
قلبمو بهت هدیه كردم.اشكامو به پات ریختم.غرورمو به خاطرت له كردم.فقط زندگیم مونده اونم میدم فقط یه روز دیگه مثل قبل دوستم داشته باش.4
هیچ وقت كلمه دوستت دارم را به هر كسی نگوییم زیرا هیچ وقت عشق واقعی به سراغمان نمی اید.5
چقدر زجه بزنم بفهمی دوستت ندارم؟عاشقتم.6
عشق یك بهانه مقدسه كه ما ادمها یادمون نره قلبی هم تو سینه داریم.7
قلبمو نشكن دلم نمیاد نفرینت كنم اما اه چشمهای منتظرم یه روز دامنتو میگیره.8
بی وفا همین جوری رفتی بی خداحافظی؟اهان یادم نبود وقتی هم اومدی سلام نكردی.9



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 شهریور 1391 :: نویسنده : polar winds
درد دلهای دو طرفه
با عصبانیت گفتم:ماشینم بنزین نداره
گفت:جورابامو ندیدی
گفتم:هر روز همین بساطه نه تو كیفم پول هست نه تو باك بنزین
گفت:كیفمو ندیدی
داد زدم:جدی باش من تو این زندگی ارامش میخوام
با ارامش گفت:الان كه همه چی ارومه
گفتم:چی ارومه وقتی پول نیست؟
گفت:چون پول نیست ارومه نه پولی دارم كه نگران باشم ازم بگیری و نه دیگه تو پول داری كه نگران تموم شدنش باشی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 شهریور 1391 :: نویسنده : polar winds
چگونه یك دوست از اجنه داشته باشیم؟
گاهی بعضی از ادمای ماجراجو یكی از سرگرمیهاشون این میشه كه به دنبال شنیدن داستانهایی از اجنه سعی میكنن با یكی از این موجودات دوست  بشن .
خوب البته فكر بدی هم نیست  چرا كه حتی فكر كردن به این موضوع هیجان انگیزه در اینجا به یكی از روشهایی كه یكی تز دوستان برای پیدا كردن یك دوست جن
به كار برد توجه كنید.
دوست عزیز ما بعد از كلی تحقیق به دستور عمل لازم دست پیدا كرد.
یك:به مدت یك ماه دوری از حمام
دو:به مدت سه هفته خوابیدن در فضای باز بدون سقف
سه:به مدت دو هفته كم خوابی 4ساعت در طول شبانه روزی خواب
چار:به مدت یك هفته دوری از خوردن هر نوع غذا
پنج:پیدا كردن و پوشیدن یك لباس پاره كه پنجاه سال از عمرش گذشته باشه
شش:مهارت در گفتن این جمله كه به زبان اجنه هاست.شواتی دزتین دترایم كنبنندتنتر تاتبدئ كموئد كئتدرا
هفت:رفتن به مكانی كه پر از خاكستر باشه و هفت ساعت رو خاكسترا غلت زدن و جمله فوق رو ادا كردن
بعد از انجام مراحل فوق در یك عصر جمعه وارد یك رستوران كه در مركز تجاری بشید و سر سه میز اول برید و جمله ای كه به زبان
اجنه اموختید در گوش سه نفر اول زمزمه كنید و بگید من جنم هر كی جرات داره بیاد با من دوست بشه....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : polar winds

خواب یكی از راههای به ارامش رسیدن بوده و هست اما گاهی بعضی نه تنها به ما ارامش نمیده بلكه باعث اشفتگی میشه اما خوابهایی كه باعث ترس ما میشه و به عبارتی كابوس نامیده میشن قضیشون فرق میكنه گاهی این كابوسها تا حدی وحشتناك هستن كه ترجیح میدیم چشمامون تا صبح باز باشه خیلیا وقتی در مورد خواباشون با هم صحبت میكنن به این نتیجه میرسن كه نقاط مشتركی تو این خوابها وجود داره حتی خوابهایی كه خیلی شبیه هم هستن و باعث تعجب میشن .ما نمیخوایم در طول زمانی كه به این مطلب می پردازیم نگاه روانشناسانه ویا علمی به خواب داشته باشیم .

1.خوابهایی كه تعبیر میشن

همیشه شنیدیم كه در ساعات خاصی اگه خواب ببینیم اون خواب تعبیر میشه.مثل خوابای نزدیك سحر

2.خوابهای سریالی

بعضی از خوابهایی صحبت میكنن كه در طول سالهای متمادی یا بارها اون دیدن یا هر دفعه ادامه خواب قبلی رو در خواب بعدی میبینن

3.خوابهای پریشان

خیلی از ما این خوابها رو دیدیم كه نه سرو ته دارن نه تعبیر میشن و نه معنای خاصی دارن

4.كابوسها

خوابهای ترسناكی هستند كه گاهی تعبیر میشن و میشه اونارو طبقه بندی كرد و ما میخوایم در مورد این كابوسها یا خوابهای شیطانی صحبت كنیم.

شخص اولی كه در مورد كابوسهاش میخونیم سالهاست هیچ راه حلی برای خلاصی ازشون نداشته

از 9سالگی شروع شد و تا الان كه 20 سال میگذره هنوزم شبها قبل از خواب با وجود اینكه به دیدن كابوسها عادت كردم میترسم چشمامو ببندم.

شب از نیمه گذشته بود در حالی كه خواب بودم همه اتاق رو میدیدم یك مرده كه كفن پیچ بود بالای سرم ظاهر شد چون سن كمی داشتم از مرده میترسیدم چه برسه به یك كفن متحرك كه روم افتاده بود و سعی داشت خفم كنه از شب بعدش تا یك ماه مدام با این كفن دست و پنجه نرم میكردم تا اینكه ....

در طول این یك ماه متوجه شده بودم قبل شروع كابوس صدایی مثل پچ پچ همزمان چند نفر به گوشم میرسید و با سرعت خیلی زیاد چند دور اطراف اتاق میچرخیدم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : polar winds


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : polar winds
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی